* بسم رب مهدی🌱
ولوله و هیاهو همه جا را پر کرده است .
ایلیا دلش نگران است . به جمعیتی که نگاه های همه سرشار از نگرانی و حرف هایشان پر از ناامیدی و نگرانیِ بی اندازه است، نگاهی می اندازد .
در این جمع یکی پدر است، یکی مادر، یکی خواهر و یکی هم برادر مثل ایلیا !
همه به عزیزانشان زنگ میزنند اما جوابی نمیگیرند ! گریه، ضجه، ناله و فغان؛ دل های این جماعت را به درد آورده است .
ایلیا برای بارِ تقریبا بیستم به برادرش علی زنگ میزند اما باز آن صدای لعنتیِ " مشترک مورد نظر خاموش میباشد " دلخوشی ایلیا را کمتر میکند .
دودِ سیاه، بی رحمانه به آسمان میرود !
بوی سوختگی آزاردهنده است، همه جا بوی خون میدهد ...
همهٔ کسانی که آنجا هستند، بی قرار شده اند و امیدشان ناامید .
حسی به ایلیا میگوید جرئت داشته باش ! برو نزدیکتر ... برو !
ایلیا آب دهانش را قورت میدهد و اشکی که بی اختیار میریزد را پاک میکند .
جلوتر میرود و با دست جمعیت را کنار میزند .
به جلوی تَلی از آوار که میرسد، دوسه قدم آن ور تر از پایش، بنر سبز رنگی میبیند که پاره شده و گوشه هاش سوخته و درب و داغان است !
جلوتر میرود و خم میشود و نگاهی به نوشته اش می اندازد : « ... یشگاه سربازان امام علـ ... »، بقیه اش سوخته !
ایلیا باور نمیکرد دقیقا آسایشگاه سربازی که برادرش، عزیزترین کَسَش آنجا بود، مورد حمله قرار گرفته .
به خرابه که قبلاً پادگانی پرهیبت بود نگاهی می اندازد . هق میزند و میگوید : « مگه در این ویرانی، زنده موندن کسی هم ممکنِ ؟ »
حتی از تصور اینکه علی دیگر نباشد، چشمانش تار میشود و قلبش به درد می آید !
پسری تقریبا بیست ساله دستش را بر شانهٔ ایلیا میگذارد و میگوید :« دادا چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟ »
ایلیا نگاهی به پسر می اندازد : « برادرم ! داداشم ! اگه زنده نباشه چی؟ من چیکار باید بکنم خدایا؟؟؟ ... »
پسر با تمسخر میگوید :« خب که چی؟ میخواستن نرن ! » و پوزخندی زد .
با این حرف، ایلیا قلبش به درد آمد، از روی بنر بلند شد و صاف ایستاد و اشک هایش را پاک کرد و گفت :« هیچ حرفی ندارم بگم فقط؛ اگه داداش خودتم بود، همین حرفارو میزدی؟ » بغض، صدای ایلیا را لرزان کرده است ...
پسر کمی ساکت می ایستد، چیزی نمیگوید و برمیگردد تا برود !
ایلیا میپرسد :« آقا پسر، شما برای چی اینجایی؟ مگه عزیز تو هم اینجاست؟ »
پسر زهرخندی میزند و میگوید :« نه ! هیچکسی اینجا ندارم . ... حلال کن ! منظوری نداشتم ... » و سریع در میان جمعیتی که از دلهره، دیگر نای ایستادن ندارند، گم میشود !
ایلیا نمیداند چه کار کند .
هیچوقت اینقدر سردرگم نبوده !
دو قدم عقب میرود تا دوباره نگاهی به این ویرانی که تکه های صدها سرباز و جوان، اینجا مدفون است نگاهی بیندازد !
به مردی مسن برخورد میکند . برمیگردد و میگوید : « ببخشید آقا ! »
اما مرد اصلا توجهی نمیکند و فقط زیر لب دعا میکند : « خدایا حسینم را نگه دار . خدایا از حسینم محافظت کن ! حسین امروز پدر میشود، خودت نگهش دار ! »
ایلیا با اشک به پدرِ نگرانی که برای حسینش دعا میکند، نگاه میکند . سرش را برمیگرداند و به سربازانی که جلوی پادگانِ آوار شده ایستاده و از پیشروی جمعیت جلوگیری میکنند، خیره میشود !
***
ایلیا دوباره اشک هایش را پاک میکند .
عکس علی را در دستش دارد، به عکس نگاهی می اندازد و میگوید :« جات خیلی خالیِ علی ! » از روی صندلی بلند میشود و عکس را روی صندلی میگذارد . از یادآوری آن روز کذایی و تلخ، تنش مور مور میشود !
تنها یک سر و دست از برادرش پیدا شد ..!
ایلیا با صدای بغض دار و گرفته ای، به عکس علی نگاه میکند و میگوید :« هرچند من به همان هم راضی ام برادرم ! »
ایلیا با افتخارِ آمیخته به غرور، آماده میشود تا برود پیش برادرش ! به او بگوید که بهش افتخار میکند ! هرچند دیگر جوابی نخواهد گرفت اما میداند که علی میشنود ...
با خود میگوید :« یادم باشه تو راه، عیادت آقا حسین هم برم . بلاخره کم دردی نیست ! دست و پاهاش رو از دست داده ...!»
.
.
.
* تلفیقی از واقعیت ..
تقدیم به پسری که برای برادرش، مثل ابر بهار میگریست !❤️🩹
و حسینی که دلاورانه، پای لانچر ایستاد و سرانجامش به از دست دادنِ دست و پاهایش ختم شد ...🥲💔
پایان ...
.
.
.
به قلم کفیل¹⁸⁰💙